|
امروز: يکشنبه ۱۲ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۷:۲۸

دانشجویی که استادانش به او پشت کردند | نابغه‌ای که دور از چشم رئیسش، دنیای فیزیک را دگرگون کرد

کد خبر: ۳۹۱۳۴۷
تاریخ انتشار: ۱۲ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۵:۲۶
اینشتین حتی نمی‌توانست یک شغل ساده‌ی معلمی پیدا کند، اما پشت میز یک اداره‌ی ثبت اختراع معمولی، درست وقتی رئیسش حواسش نبود، مخفیانه فرمول‌هایی را روی کاغذ می‌نوشت که درک بشر از زمان و مکان را برای همیشه دگرگون کرد.
نابغه‌ای که دور از چشم رئیسش، دنیای فیزیک را دگرگون کرد

کار هشت‌ساعته‌اش را در دو سه ساعت انجام می‌داد، بعد کاغذهای فیزیکش را روی میز پهن می‌کرد و هر وقت صدای پایی می‌شنید، آن‌ها را باعجله در کشو می‌ریخت. در همین ساعت‌های دزدی‌شده از دولت سوئیس بود که جهان تغییر کرد!

 بیایید برای چند دقیقه تصویر کلیشه‌ای آن پیرمرد بامزه با موهای ژولیده را کنار بگذاریم. داستان واقعی آلبرت اینشتین شبیه هیچ‌کدام از افسانه‌هایی که شنیده‌اید نیست؛ روایتی است از زندگی جوانی سرکش و طردشده که دانشگاه او را پس زد و پدرش با غمِ شکست‌ پسرش از دنیا رفت.

اینشتین حتی نمی‌توانست یک شغل ساده‌ی معلمی پیدا کند، اما پشت میز یک اداره‌ی ثبت اختراع معمولی، درست وقتی رئیسش حواسش نبود، مخفیانه فرمول‌هایی را روی کاغذ می‌نوشت که درک بشر از زمان و مکان را برای همیشه دگرگون کرد.

اما واقعا چه شد که این کارمند فنی درجه سه توانست از چارچوب‌های خشک زمانه‌اش فرار کند و تمام دانشمندانِ بزرگ عصر خود را مات و مبهوت کند؟

آغازی در سکوت و فرار از پادگان مدرسه

آغاز زندگی آلبرت، برخلاف افسانه‌های رایج درباره نوابغ، با نگرانی همراه بود. او دیر زبان باز کرد؛ آن‌قدر دیر که والدینش نگرانِ توان ذهنی‌اش شدند! سال‌ها بعد، اینشتین این تأخیر را یک امتیاز می‌دانست: فرصتی برای اندیشیدن پیش از سخن‌گفتن و برای دیدن جهان بدون قالب‌های آماده.

در مدرسه اما اوضاع تغییر کرد. استعدادش در ریاضی و علوم چشمگیر بود، ولی روحیه‌اش با نظام آموزشی آلمان اواخر قرن نوزدهم سازگار نمی‌شد: آموزشی مبتنی بر حفظ‌کردن و اطاعت بی‌چون‌وچرا، دو اصلی که آلبرت از آن‌ها نفرت داشت. او بعدها این فضا را به پادگان تشبیه می‌کرد؛ جایی که سؤال‌پرسیدن مزاحم تلقی می‌شد.

در شانزده‌سالگی تصمیمش را گرفت: مدرسه را رها کرد، از آلمان خارج شد و حتی تابعیتش را پس داد. او می‌خواست از خدمت سربازی فرار کند، اما فراتر از آن، از هر سیستمی که فردیت انسان را زیر پوتین‌هایش له می‌کرد، بیزار بود.

آلبرت نوجوان، تنها و بدون مدرک دیپلم، راهی سفر شد تا آینده‌اش را جای دیگری بسازد؛ غافل از اینکه اولین شکست بزرگ زندگی‌اش، درست پشت دروازه‌های دانشگاه زوریخ در انتظارش نشسته است.

شکست زودهنگام و کشف خیال‌پردازی علمی

آلبرت با این باور که نبوغ ریاضیاتی‌اش برای باز کردن هر دری کافی‌ست، در آزمون ورودی پلی‌تکنیک زوریخ شرکت کرد، اما رد شد.

اگرچه او بخش ریاضی و علوم را با نمراتی درخشان پشت سر گذاشت، اما در زبان فرانسه، ادبیات، جانورشناسی و گیاه‌شناسی شکست خورد. دانشگاه با او تعارف نداشت؛ نبوغ تک‌بعدی کافی نبود. آلبرت مجبور شد یک سال عقب‌نشینی کند و به مدرسه‌ای در روستای آراو در سوئیس برود.

شاید اگر این شکست نبود، نسبیت هرگز متولد نمی‌شد. مدرسه‌ی آراو برخلاف مدارس خشک آلمان، بر یادگیری تصویری تأکید داشت.

در همین کلاس‌ها بود که آلبرت یاد گرفت فیزیک را نه فقط با فرمول‌ها، بلکه با تصاویر در ذهنش مجسم کند. بذرِ تمام آن آزمایش‌های ذهنی مشهور؛ مثل دویدن کنار پرتو نور یا سقوط در آسانسور؛ در همین یک سال تبعید تحصیلی کاشته شد.

سال بعد، او با نمراتی عالی وارد پلی‌تکنیک زوریخ شد تا معلم فیزیک و ریاضی شود. اما اگر فکر می‌کنید او در دانشگاه دانشجویی نمونه بود، سخت در اشتباهید.

دانشجویی که استادانش به او پشت کردند

به نقل از کانال Newsthink، کارنامه‌ی دانشگاهی اینشتین تصویر دانشجویی متوسط اما نامتعارف را نشان می‌دهد. در نظام نمره‌دهی یک تا ششِ سوئیس، او معمولاً در درس‌های ریاضی نمره‌ی ۴ می‌گرفت؛ نه بد، نه درخشان. فیزیک اما داستان دیگری داشت؛ اینجا نمره‌های ۵ و ۶ می‌گرفت؛ به‌جز یک استثنای تحقیرآمیز: فیزیک عملی مقدماتی.

در این درس، اینشتین پایین‌ترین نمره‌ی ممکن، یعنی ۱ را گرفت. مشکلش نه ناتوانی ذهنی بود و نه ناآشنایی با مفاهیم؛ مسئله، سرکشی بود. او به‌ندرت در کلاس حاضر می‌شد و اعتقادی به دنبال‌کردن دستورالعمل‌های از پیش‌نوشته‌شده نداشت.

روزی که بالاخره به آزمایشگاه آمد، استادش ژان پرنت برگه‌ای شامل مراحل دقیق آزمایش را به او داد. اینشتین نگاهی کوتاه به کاغذ انداخت، آن را مچاله کرد و بی‌هیچ توضیحی در سطل زباله انداخت. او نمی‌خواست طبق دستور کار کند.

این حرکت برای استادش قابل‌تحمل نبود و به همان نمره‌ی ۱ ختم شد؛ گرچه رفتارش پیامدهای سنگین‌تری هم داشت.

مشکل اینشتین فقط به یک استاد محدود نماند. او حتی با هاینریش وبر، استادی که ابتدا حامی‌اش بود نیز درگیر شد. وبر فیزیک کلاسیک درس می‌داد، اما اینشتین تشنه‌ی مباحث جدیدی مثل نظریات ماکسول بود که وبر آن‌ها را نادیده می‌گرفت. اینشتین آشکارا نارضایتی‌اش را نشان می‌داد و حتی استادش را با لحنی تمسخرآمیز صدا می‌زد.

کینه‌ی آن‌ها به‌قدری عمیق شد که پس از فارغ‌التحصیلی، وبر برای انتخاب دستیار تمام هم‌کلاسی‌های آلبرت را استخدام کرد و حتی دو نفر را از گروه مهندسی نزد خود آورد، اما حاضر نشد به اینشتین پیشنهاد کار بدهد.

حالا آلبرت فارغ‌التحصیل شده بود، اما با برچسب غیرقابل استخدام و پرونده‌ای پر از توصیه‌نامه‌های منفی که استادان برایش نوشته بودند.

عشق، بیکاری و زندگی در حالت تعلیق

در آن روزهای طردشدن از دانشگاه، اینشتین تنها یک پناهگاه داشت: میلوا ماریچ، تنها دختر کلاس که چهره‌ای ساده داشت و به‌خاطر مشکل لگن مادرزادی، کمی می‌لنگید. اما آلبرت مجذوب ذهنش شده بود. میلوا شریک فکری او شد؛ کسی که محاسبات ریاضی ایده‌های خام آلبرت را چک می‌کرد.

آلبرت عمیقاً میلوا را دوست داشت، ولی خانواده‌اش نمی‌توانستند با این عشق کنار بیایند. مادرش پائولین زمانی که شنید او می‌خواهد با میلوا ازدواج کند، سرش را در بالش فروبرد و مثل بچه‌ها گریه کرد.

فشار مخالفت خانواده و بیکاری کم بود که بحرانی بزرگ‌تر از راه رسید: میلوا باردار شد، موضوعی که در سال ۱۹۰۲، می‌توانست شانس باقی‌مانده‌ی آلبرت را هم برای استخدام نابود کند. پس میلوا پنهانی به خانه پدری‌اش در صربستان رفت و دخترشان لیزرل را به دنیا آورد.

سرنوشت لیزرل در هاله‌ای از ابهام باقی ماند: او در ۱۹ ماهگی مخملک گرفت و پس از آن، نامش از تمام نامه‌های آلبرت حذف شد. آیا مرده بود یا او را به فرزندخواندگی سپردند؟ والتر آیزاکسون، زندگی‌نامه‌نویس مشهور، می‌گوید: «اینشتین و همسرش با موفقیتی حیرت‌انگیز تلاش کردند تا نه‌تنها سرنوشت، بلکه وجود فرزند اولشان را کاملاً پنهان کنند.» این راز تاریک، زخمی بود که آلبرت تمام عمر پنهانش کرد.

آشفتگی زندگی حرفه‌ای آلبرت هم کم از زندگی شخصی‌اش نداشت. او که قول داده بود به‌محض پیداکردن کار با میلوا ازدواج کند، به هر استادی در اروپا نامه می‌نوشت و درخواست کار می‌کرد. حتی به شوخی به دوستش مارسل گراسمن نوشت: «من هیچ سنگی را نچرخیده باقی نگذاشتم. خدا خر را آفرید و به او پوستی کلفت داد!»

برای مثال به ویلهلم اوستوالد، شیمی‌دان بزرگ و برنده نوبل آینده، نامه نوشت و ملتمسانه درخواست کرد دستیارش شود. وقتی پاسخی نگرفت، نامه‌ی دوم را فرستاد و باز هم با سکوت مواجه شد. درنهایت هرمان پدر آلبرت که شاهد افسردگی و انزوای پسرش بود، غرورش را زیر پا گذاشت و نامه‌ای مخفیانه به پروفسور اوستوالد نوشت:

استاد محترم... خواهش می‌کنم پدری را ببخشید که جسارت کرده و به‌خاطر پسرش مزاحم شما شده است... پسر من، آلبرت، ۲۲ساله است... او عمیقاً احساس بدبختی می‌کند و این فکر که زندگی حرفه‌ای‌اش از ریل خارج شده، هر روز بیشتر آزارش می‌دهد... تنها امید من این است که چند کلمه تشویق‌آمیز برایش بنویسید تا شادی زندگی و کارکردن را دوباره به دست آورد... اگر بتوانید شغل دستیاری به او بدهید، سپاسگزاری من حد و مرزی نخواهد داشت.

 اوستوالد به این نامه هم جوابی نداد. اینشتین معتقد بود توصیه‌نامه‌های منفی پروفسور وبر، درها را به رویش بسته است. او چاره‌ای نداشت جز اینکه تدریس خصوصی کند تا فقط زنده بماند.

ولی درست زمانی که امیدها رنگ می‌باخت، دوستی قدیمی به دادش رسید. پدر مارسل گراسمن توانست برای آلبرت مصاحبه‌ای در اداره ثبت اختراع برن ترتیب دهد؛ شغلی که هیچ ربطی به فیزیک نظری نداشت، اما لااقل حقوق ثابتی را برایش تضمین می‌کرد.

سال ۱۹۰۲، هرمان اینشتین از دنیا رفت. او هرگز پسرش را در لباس یک دانشمند ندید و نفهمید همین شغل کسالت‌بار و رده‌پایین، پناهگاهی است که پسرش برای تغییر دنیا به آن نیاز دارد.

چهار مقاله‌ای که کسی جدی نگرفت

آلبرت اینشتین اداره ثبت اختراع را صومعه دنیوی خود می‌نامید؛ جایی که در آن زیباترین ایده‌هایش متولد شدند.

او کار هشت‌ساعته‌اش را در دو سه ساعت انجام می‌داد، بعد کاغذهای فیزیکش را روی میز پهن می‌کرد و هر وقت صدای پایی می‌شنید، آن‌ها را باعجله در کشو می‌ریخت. در همین ساعت‌های دزدی‌شده از دولت سوئیس بود که جهان تغییر کرد!

سال ۱۹۰۵، آلبرت در فاصله چند ماه، چهار مقاله نوشت که هرکدام مسئله‌ای بنیادین در فیزیک را نشانه می‌گرفتند:

در مقاله‌ی نخست، به سراغ نور رفت. فیزیک‌دانان نور را موج می‌دانستند، اما اینشتین نشان داد که در برخی پدیده‌ها، نور رفتاری شبیه ذرات دارد؛ بسته‌هایی کوچک از انرژی که بعدها فوتون نام گرفتند.

همین ایده توضیح می‌داد چرا در اثر فتوالکتریک، افزایش شدت نور همیشه باعث آزادشدن الکترون نمی‌شود، اما تغییر فرکانس می‌تواند چنین اثری داشته باشد. این همان مقاله‌ای بود که سال‌ها بعد جایزه نوبل را برایش آورد.

در مقاله‌ی دوم به مسئله‌ای قدیمی پاسخ داد: آیا اتم‌ها واقعا وجود دارند یا فقط ابزار محاسبه‌اند؟ اینشتین با تحلیل حرکت نامنظم ذرات ریز گرده در آب، که بعدها براونی نام گرفت، نشان داد این آشفتگی تنها زمانی معنا دارد که برخوردهای نامرئی اتم‌ها را واقعی بدانیم. با این کار، یکی از بحث‌برانگیزترین تردیدهای فیزیک قرن نوزدهم عملاً بسته شد.

ناظر بیرونی برخورد هر دو صاعقه را هم‌زمان‌ می‌بیند، درحالی‌که ناظر داخل قطار که با سرعت به جلو حرکت می‌کند، ابتدا برخورد صاعقه‌ی جلو را می‌بیند و سپس برخورد صاعقه‌ی عقب را.

در مقاله‌ی سوم، او سراغ زمان و حرکت رفت. اینشتین نشان داد اگر سرعت نور برای همه ناظران یکسان باشد، دیگر نمی‌توان زمان را مطلق دانست.

دو رویداد که برای یک ناظر هم‌زمان‌اند، ممکن است برای ناظری دیگر چنین نباشند. نتیجه این بود که زمان و فضا به ناظر وابسته‌اند، نه ویژگی‌های ثابت جهان. این نظریه «نسبیت خاص» نام گرفت.

مقاله‌ی چهارم نتیجه‌ای فشرده از همین ایده‌ها بود: جرم و انرژی دو صورت متفاوت از یک چیزند. او این هم‌ارزی را در رابطه‌ای کوتاه خلاصه کرد: E=mc². فرمولی که نشان می‌داد حتی مقدار اندکی جرم می‌تواند به انرژی عظیمی تبدیل شود.

فکر می‌کنید بعد از انتشار این مقالات، دانشگاه‌ها برای جذب او صف کشیدند؟ نه. مطلقاً هیچ اتفاقی نیفتاد. جامعه علمی او را نادیده گرفت؛ زیرا فقط یک کارمند اداره ثبت بود، نه پروفسوری برجسته. اینشتینِ ناامید، باز هم به موسیقی پناه برد. او می‌گفت وقتی به بن‌بست می‌خورد، ویولن می‌زند و موسیقی موتسارت گره‌های ذهنش را باز می‌کند.

او حتی دوباره برای شغل معلمی دبیرستان درخواست داد و باز هم رد شد! چهار سال دیگر طول کشید تا بالاخره کسی صدای او را شنید.

بدین‌ترتیب، دیوار تحریم‌های آکادمیک نه با پارتی‌بازی، بلکه با قدرتِ خالصِ نبوغ اینشتین ترک برداشت. چهار سال پس از آن سالِ معجزه‌آسا و پس از ۹ سال انتظار کشنده، بالاخره در سال ۱۹۰۹ دانشگاه زوریخ تسلیم شد و به این کارمند اداره‌ی ثبت، کرسی استادی داد.

اینشتین ثابت کرد که برای تغییر جهان، نیازی به تأییدِ سیستم‌های کهنه نیست؛ گاهی فقط یک میز اداره‌ی ثبت و ذهنی آزاد کافیست.

منبع:زومیت

ارسال نظر
ببینید و بشنوید
آخرین عناوین